تبليغاتX
«یادداشتهای یک حوزوی»
«یادداشتهای یک حوزوی»
«یادداشتهای یک حوزوی»
خانه | آرشيو | ايميل


وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدان آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک مکنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف میکنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را میبیند که شاید برای شما هم جالب باشد

!!!!!!روزانه!!!!!!
******
لينکدوني
طبقه بندي موضوعي
گوشتی که نمی پزد...
سر سفره ی چهارمین هیأت آن شبش ، دکمه ی پیراهن مشکی اش را باز کرد تا سینه ی سرخش خنک شود و گفت: "گوشتش نپخته".


[ ]
+
مرگ آیةالله ...
۱) مداح حرم بعد از دفن، روضه میخواند و با نوای کشیده میگوید یا حسین! جمعیت یک صدا جواب میدهد: میرحسین
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۲) جعیت سبز سر کوچه آیة الله منتظری جمع شده اند و شعار ضد همه چیز میدهند. حزب اللهی ها چند متر جلو تر نماز جماعت میخوانند. سبز ها شعار میدهند: مرگ بر ریا کار.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۳)مهدی دوستش را صدامیزند و احوالپرسی میکند. مرد توی آستینش یک باتوم برقی پنهان کرده است. میگوید دیشب راننده ماشینی بوده که زهرا رهنورد را به قم میاورده! مرد میرود توی جمع حزب اللهی ها
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
۴) محسن با چشمهای قرمز پف کرده ما را پیدا میکند و میگوید: اون جلو گاردی ها دارند میزنند. میخندم. محسن ناراحت میشود. میگویم اگر جدی بگیری گریه ات میگیرد و اگر جدی نگیری خنده!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۵)عصر پدرم از شهرستان زنگ میزند و هشدار میدهد که امشب نروم مسجد اعظم. انگار خبرهایی هست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۶) برای مراسم ختم میرویم مسجد اعظم. حزب اللهی ها  مسجد را پر کرده اند وبا شعارهاشان به صانعی و کروبی و موسوی هشدار میدهند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۷) جمیت جمع میشوند در خانه ی ایة الله صانعی و شروع میکند به بد و بیراه گفتن . شایعه میشود موسوی توی بیت آقای منتظری است. تا ساعت ده شب مردم در خانه ی منتظری مرگ بر منافق میگویند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۸) اخبار تلوزیون چیزی حدود ۳۰ ثانیه خبر مراسم را اعلام میکند و میگوید مراسم ختم تشکیل شده است!


[ ]
+
تاثیر عمو شلبی...
به پسر خاله ام که کلاس دوم ابتدایی است کتابهای سیلوراستاین را هدیه دادم. چند ماه پیش. تا حالا دو داستان  نوشته که باز هم برایش کتاب ببرم. این دومی است:

آتوباتها ۲

داستان خیالی آتوباتها برای شما تجربه میسازد.
شما حتما اسم کایلی پرای ،سوییل فراب و واتی ژان را شنیده اید. پس شما همراه ما باشید.کایلی در حال رفتن بود که سوییل را دید. به سوییل گفت:بیا بریم دنبال واتی ژان. سوییل گفت:باشد. کایلی واتی را پیدا کرد و گفت : من و سوییل فراب دنبال تو بودیم چرا نیامدی؟ واتی ژان گفت امروز تولد من است. شب که شد همه جشن گرفتند.نیم ساعت گذشت. همه متوجه شدند کسی مهمانی را خراب کرده است. رفتند جلوی آپارتمان فرمان داد.( همه ی آتوباتها تبدیل به ربات شدند) سقف آپارتمان را نگاه کردند. واتسو،ژانو ،جان و یوس را دیدندکه به طرف آن شلیک میکدردند.کایلی گفت:واتی ژان به طرف آنها برو و شلیک کن. واتی شلیک کرد. جان و یوس از بالا پرت شد و افتاد. مردم ترسیده بودند و هواپیما های فضایی به کایل واتی و سوییل شلیک میکردند. واتی با اشعه همه ی هواپیماها را نابود کرد.
واتسو و ژانو فرار کردند. کایلی دنبالشان کرد. واتی ژان از دور به ژانو تیراندازی میکرد. ژانو نابود شد و کایلی واتسو ر ا دستگیر کرد. سوییل واتسو را ار کار انداخت. واتی اورا در دریا انداخت. همه ی مرد به کایلی ، سوییل و واتی افتخار کردن.
چند سال بعد دانشمندان کشف کردند آتوباتها میتوانند تغییر شکل بدهند و قطعات سوییل را تبدیل به رباط(!) کردند.

 


[ ]
+
برادر...
برادران دعوا  کنند
ابلهان باور کنند

که برادر بودند...


[ ]
+