+
نوشته شده در 89/02/31ساعت 4:18 توسط حوزوی مزخرف
|
درباره
وقتی توی پیاده رو قدم میزنم نقابهایی را میبینم که نمیدانم آخرشب، وقتی گره کراواتشان رو شل میکنند یا رژ لبشان را پاک مکنند یا عمامه از سرشان برمیدارند چیزی تهشان میماند یا نه. میخواهم نقابم را بردارم ولی بقیه هلم میدهند وسط خیابان،زیر رادیکال نگاهها. ولی اینجا کسی من را نمیشناسد. من بی نقاب و بی نام که اعتراف میکنم صفرم. صفری که در تقلای رسیدن به یک، چیزهایی را میبیند که شاید برای شما هم جالب باشد